درود به دوستان شادانه
پنج شنبه 21 مهر 1390برچسب:, :: 22:1 :: نويسنده : mojgan
نشستم گوشه ای تنها وخسته دل غمگینمو شخصی شکسته شکسته این دل نازک شکن را نترسیده وکرده این ستم را مرا با سوز و غم تنها گذاشته مرا تنها و بی همراه گذاشته نمی دانم چرا بر من جفا کرد مرا تنها در این دنیا رها کرد هزاران عهد با هم بسته بودیم قسم ها را به جانها خورده بودیم ندانستم که دنیا بی وفا بود برای دوستی ها عشق هم بلا بود چرا دنیا بر این بنده جفا کرد مرا در خاک گورستان رها کرد
فریاد از این اسارت دنیای بی عدالت از این همه شقاوت از این همه حقارت از آدمای سرکش با قلب هایی از خشت با مشت های سنگین می کوبند بر حقیقت دنیا و روزگارش با غم غوطه وار است برای جان ستادن چه سخت بی قرار است رحم و مروتی نیست دنیا پوچ وخالی است آزادی هم خیالیست یک قاب عکس خالیست صندوقچه عدالت سالهاست قفل وبند است دل خوش به عدل ودادش یک اوهام وخیال است افشای واقعیت در زیر خاک نهفته است خوشبختی واژه گنگی است در وسعت عدالت
مژگان کاظمی
با فکر تو دنیای من هر روز خاکستر شود آن آرمان پاک من در پای تو پرپر شود جبر و جفای این زمان ما رو به ژرفا می برد آن عشق و آن صداقت وبه عمق دریا می برد هر قلب زجر کشیده را به قل وزنجیر می کشد مهر به سینه داشته رو در زیر خنجر می کشد هر نو گلی که خسته بود دلی به دنیا بسته بود عشق و امید به زندگی به دست خاک سپرده بود یاد و خیال و دل خوشی ما رو به خواب برده بود چشم از جهان گشودن و از خاطر ما برده بود.
دیگر دلم تو سینه جای نفس ندارد جایی برای مهرت توی قفس ندارد اگر با کارد وشمشیر به تارکش زنی تو باور بدان تو رگهاش یک ذره خون ندارد تو عصر این زمونه به جای دل توسینه گذاشتند سنگ خارا یک ذره مهر ندارد دیگر باور ندارم که قلب به سینه باشد مهر ومحبتی هم درون سینه باشد دنیا به این بزرگی جای زیستن ندارد درون مردمی که مهری به دل ندارند غصه و غم خوردن دیگر اثر ندارد چون در دلای مردم مرحم اثر ندارد.
ای آسمان کم گریه کن بار سفر را بسته ام دل از دنیا بریده ام تنها به خاک دل بسته ام سر بر زمین نهاده ام چشمان خود را بسته ام با خاطراتت زنده ام چون من به یادت مانده ام به هر گلی رسیده ام آن را از نفرت چیده ام عشق و امید به زندگی از بیخ وبن بر چیده ام ای هم سفر داغ دیده ام از سوز دل رنجیده ام دل از دنیا بریده ام از این و آن آزرده ام از داغ عشقت سوخته ام از هجر تو افروخته ام آلاله ها را چیده ام در ارزو روئیده ام عشق را به خاک سپرده ام تنها به یادت مانده ام این جسم بی جان مانده را تحویل تابوت داده ام.
زندگی پر از سوال بی جوابه رسیدن به آرزو فقط تو خوابه خوابهای رنگی ما تیره و تاره پی بردن به واقعیت که محاله لحظه ها پر شده از ابهام وکینه شک و تردید همه رو کرده دیوونه غروب آرزو ها پایان نداره دل پر غصه ما درمان نداره شب های عاشقا مهتاب نداره کلبه های دلشون گرما نداره سرزمین آرزوها یه خیاله دنیای عاشقا چه بی بهاره دل خوشی آدما فقط تو خوابه چشمه های دلشون آخر سرابه درخت آرزوها ثمر نداره آرزوی آدما پایان نداره.
تا سحر به انتظارت می شینم کنا ساحل تا که شاید یه خبر برسه از تو نا غافل می گیرم سراغتو از تموم ماهی ها می گیرم بهانتو از همه پرستوها می دهم نشونیتو به تمام عاشقا تا که شاید یه خبر برسه از آشنا نه سلامی نه نشانی نه پیام آشنایی نرسید از تو پیامی که بده به من سلامی تا به کی به انتظارت شبمو سحر کنم دفتر خاطرات و با نامت سیاه کنم با رسیدن بهار صبر من تموم میشه تمام واژه هایم بی تو سرنگون میشه.
ز سوز سرما می لرزم نه تب دارم نه بیمارم ز درد و غصه بیزارم برایت گفته ها دارم نمی دانم چه سر دارم به عشق کی گرفتارم همی دانم که مجنونم به عشق لیلی می خونم.
غمی جان سوز ز جانم رخنه کرده وجودم را زخود آویخته کرده نفس را در گلویم حبس کرده مرا افسرده و بیچاره کرده ز قلبم غم ها لانه کرده مرا دیوانه و ویرانه کرده تمام فکر مو مشغول کرده مرا از دل خوشی ها دور کرده بغض عجیبی در گلویم گیر کرده مرا با زندگی در گیر کرده ز قبرستان روم راه گم کرده به مردن شانس بر من پشت کرده مرا در یک وجب خاک گور کرده مرا با تربتش دم خور کرده.
الا ای عشق چه کردی بر دل بپا کردی تو آتش در دل من به شب تا صبح چشمم خواب نیامد تمام خاطراتت یادم آمد تمام عشق و جان من تو بودی همه هستیم در این دنیا تو بودی فراقت در دلم طوفان به پا کرد مرا مانند پاییز بی خزان کرد شدم بیمار از درد فراقت شدم تشنه به ناز یک نگاهت به امیدی که دوریت تازه گردد دلم از دیدنت سیراب گردد.
فرشته ای رسیده از سوی آسمانم عالم مبهوت حیران از مخلوق خدایم هرگز بشر ندیده هم چون فرشته ای را آری خدا فرستاد این هدیه عزیز را میمش بود محبت هر کس ندارد این را آیش بود آسایش هر کس نیابد ان را دالش بود درایت ریش بود رضایت هرگز نبینی آن را در قلب غیر مادر مادر چو شمعی سوزد بر پیکر وجودت کند تو را بزرگی با سختی و مرارت بر پیکر نحیفت گر یک خراش بیفتد جز قلب مادرت نیست که بر حالت بسوزد هر کس قدرش نداند یک عمر نادم ماند حسرت عشق انرا تا خاک می کشاند.
خداوندا دلم پر شد زغصه ز درد بی کسی از غم شکسته دلم گشته ز سینه تیکه تیکه تنم از سوز غم آتش گرفته شدم از بی کسی مجنون صحرا غریب و بی کس و تنهای تنها.
نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ
به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب
پيوندها
نويسندگان
|
|||
![]() |